اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

44

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

بدانچه ايشان را نيك آيد ، و معصوم كردن از آنچه ايشان را بد آيد ، و نگاه داشتن بر كارى كه ستوده گردند ، و دور داشتن از كارى كه بدان نكوهيده گردند ، تا به اقبال حق اندر دو جهان نيكنام گردند و از بدنامى دور گردند . باز گفت : « بلطفه » . اقبال بر ايشان به لطف خويش كرد ، يعنى لطف او بود كه اقبال واجب كرد نه هنر ايشان . باز گفت : « و الجاذب لهم اليه » . چون به ايشان اقبال كرد [ 5 الف ] ايشان را به خود كشيد تا ايشان نيز اقبال به وى كردند . به باطن به محبت و به ظاهر به خدمت . اقبال حق تعالى به بنده ربوبيت است و اقبال بنده به حق تعالى عبوديت است . چون از حق عز و جلّ به خويشتن اقبال ديدند ، ايشان نيز به حق اقبال آوردند . و هرچه ايشان را از حق ببريد از آن چيز ببريدند ، و هرچه ايشان را به حق رسانيد دست به وى درزدند تا به حدى كه به ظاهر خلاف نكردند و به باطن خلاف نه انديشيدند . قدم از حد امر بيرون ننهادند و جز با حق تعالى صحبت نداشتند . و در سر خويش جز او را راه ندادند ، و سزاوار اين بودند از بهر آنكه ايشان بيافتند آنكه بسيار خلق بجستند و نيافتند . و در اين سخن كه گفت « الجاذب لهم اليه » اشارت است كه ايشان چون به حق رسيدند نه به آمدن خود رسيدند چه به ربودن حق رسيدند . چون حق تعالى كسى را به خويشتن جذب كرد ، چون تواند كه نيايد ، و كه تواند كه او را باز دارد ؟ ! كه حق تعالى غالب است و مغلوب نيست ؛ و قاهر است و مقهور نيست . و اقبال كردن به دوستان به لطف صفت حق است ، و صفات حق ربوبيت است و بازآمدن بنده به حق صفت بنده است . و صفت بنده عبوديت است ، و عبوديت تأثير ربوبيت است نه ربوبيت تأثير عبوديت . و صفت حق تعالى حقيقت است و صفت خلق مجاز . و مجاز را بر حقيقت راه نيست . و لكن چون حقيقت بر مجاز مستولى گردد ، مجاز را جذب كند ، صفتش صفت حقيقت گرداند . و اين چنان است كه چون آتش پليدى را بسوزاند ، خاكسترش پاك گردد ، و مردار